تبليغاتX
تحمل تنهایی ها بهتر از گدائی محبت هاست.
ماراچوروزگار فراموش کردی جانا شکایت از تودارم یاروزگار
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

Click to view full size image

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 
چرارفتی؟

هنوزنمی دانم چرارفتی؟

شایدوسعت شانه هایم برای انبوه هق هق گریه های توکوچک بود

شایدازاینکه درقلب من اشیانه کنی درتردیدبودی

شایداهوی قلبت که تا دیروزدردشتهای قلب من رهابوداسیرجادوی سیاه چشمان دیگری شد

شایدهم توظالم بودی که مرابابی رحمی ازدیارمحبت خودبیرون راندی

کاش می گفتی که برای برای چه رفتی؟

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 
fvhd

 

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

دارم مي نويسم دارم برات دلتنگي هامو قلم به قلم گذارش مي دم....نه اشتباه کردم گل اميدم...



بهتره بگم واسه خودم مي نويسم ...واسه تنهايي هاي خودم دارم بهونه ميارم...



بهونه هاي قشنگ...دروغاي رنگي قشنگ...اما ديگه نمي خوام به ياد تو باشم و چشمام رنگ عشق باشه...



چرا دلم بايد خاکستري رنگ باشه؟چرا نبايد رنگين کمان تو قلبم خونه کنه.....آره شايد بخندي به افسانه هاي خيالم که اوج روياي منه....



بخند بخند عزيزم اما بدون...........


......................................من افسانه ام با تمام روياهام

 

ميگن دلم از سنگ شده.....نمي دونم شايد......يادته قبلا همه مي گفتن مهربونترينم....اما حالا هيچکس اين نظرو نداره.....

اين متنو ننوشتم که بخوام کسي بهم بگه نه تو هموني ،همونکه حرفاي وبش از يه آدم عاشق ميگفت...

ديگه دلم واسه کسي تاپ تاپ نمي کنه...وجودم از اسم کسي نمي لرزه...

مي رسد روزي که بي من روزها را از سر کني

 

مي رسد روزي که مرگ يار يار را باور کني

مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني

مي رسد روزي که در کنار قبر من شعرهاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

کاشکي عاشقت نبودم..............................کاشکي عاشقت نبودم


 


 

 


 

..............................................................................


 

من از آن ابتداي آشنايي شدم جادوي موج چشمهايت

 

تو رفتي و گذشتي مثل باران و من دستي تکان دادم برايت

 

تو يادت نيست آنجا اولش بود همان جايي که با هم دست داديم

 

همان لحظه سپردم هستيم را به شهر بي قرار دستهايت

تو رفتي باز هم مثل هميشه من و ياد تو با هم گريه کرديم

تو ناچاري براي رفتن و من هميشه تشنه ي شهر صدايت

شب و مهتاب و اشک و ياس و گلدان همه با هم سلامت مي رسانند



 

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

بنام آنكه پايه عشق را بنا كرد

دوري از تواي گلشن جانان چه نويسم

من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم

ترسم كه قلم سعله كند صفحه بسوزد

با اين دل خونين به عزيزم چه نويسم

 

 

 

خداوندا تو مي داني كه در اين دنياي بي گناه دارم مي سوزم خداوندا توي مي داني عشق من پاك است خداوندا تو مي داني از محبت بويي نبرده ام خداوندا تو مي داني دروغ نگفته ام خداوندا تو مي داني نامردي نكرده ام خداوندا تو مي داني سزاي من اين نبود پس چرا بايد هميشه امتحان پس دهم خداوندا توي مي داني تمام زندگي من با دردو رنج گذشت خداوندا تو مي داني در اين دنياي نا خاسته گناهي مرتكب نشده ام پس چرا بايد....زندگي چيست كه  آنقدر بدبختي دارد خداوندا بايد چيكار كرد تا از اين همه غصه فرار كرد خداوندا كمكم كن قراربسوزم در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردم سليمان گر شوم آخر نصيب مورمي گردم نگاهم با نگاهي آشنا گشته كه مانع همه چيز مي شود خداوندا از او خجالت مي كشم نمي دانم چيكار كنم سر دوراهي مانده ام خداوندا اگر زندگي اين است مرگ بر اين زندگي خداوندا تو مي داني چقدر برايم سخته اين زندگي و چشمهاي پر مهرو محبت او نمي گذارد فنا شوم خداوندا تو مي داني اسيرم اسير خداوندا تو مي داني در اين دنيا بيهوده مي سوزم خداوندا تو مي داني از زماني كه ديده به جهان گشودم تمام زندگي من با غم و غصه آغاز شده و با غم به پايان مي رسد پس چرا جان مرا نميگيري خداوندا توي مي داني اسير اين سرنوشت شده ام خداوندا توي مي داني كه طعم اين محبت را نچشيده ام خداوندا تو مي داني زندگي من زودگذر است خداوندا تو مي داني  نمي خواهم زنده بمانم پس قرار اين وسط بيهوده بسوزم

 

خداوندا تو مي داني در اين عالم زياديم خداوندا تو مي داني در اين عالم كسي به فرياد مرا نمي شنود خداوندا نمي داني چه غذابي مي كشم خداوندا زندگي من با تلخي و سختي گذشت خداوندا اين چه زندگي است كه هر روز با هزاران ناراحتي آغاز و بدبختي به پايام مي رسد مرگ بر اين زندگي خداوندا در اين زندگي هيچ مجبت نبود مهرباني وجود نداشت كسي دلسوز كسي نيست هر كسي به فكر خويش است هر كسي پشت سر ديگري حرف مي زند هر كس دروغ مي گويد يا اينكه تهمت مي زند زندگي در اين دنيا براي من ارزش ندارد ولي شايد خداوند مهربان مي خواهد مرا امتحان كند نمي دانم تا كي اين امتحان را بايد پس داد

امشب شب تلخي است  امشب شبي است كه در زندگي فراموش كردنش مشكل است

اي ياور تمام دردمندها كمكم كن قرار اين جا تك و تنها بمانم به خاطر كسي كه دوستش دارم قرار شرمنده او شوم قرار بار غصه او را با خود بكشم

 

بهار آمد زمين مست و زمان مست

شتر از زير پاي ساروان مست

آنان مستند كه خوردن اب و انگور

نه من مستم كه يارم ز دستم رفت

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 
 

از اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل مینويسم

از اوج سقوط ستاره ها....

می نويسم از قهر شبنم با گلبرگها

از قهر شهاب ها با آسمان

از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان

ميخواهم از علفهای هرزی بنويسم ، که در هر کجا که خواستند، روييدند

ميخواهم از داسها بنويسم ،که بر ساقه گندمهای طلايی سيراب شدند

از پروانه هايی می نويسم که در پيله مردند.... و ازپيله هايی که پرواز کردند

از تشنگی ياسهايی می نويسم که در حسرت مهربانی خشک شدند

و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه ...

از کبوترانی می نويسم که جفتشان در قفسها اسير مانده و در حسرت پرواز

از مردگانی می نويسم که بی زحمتند ، و از زنده هايی که بی همت اند

از فاصله ها خواهم نوشت.......

از آنانی می نويسم که در دوری قهقهه سر می دهند و از شعف بسيار چشمانشان نمناک...

وازآنانی که هر شب نه ، هر لحظه در خويش فرو ميروند و ميگريند، از اين فاصله ها....

از گلهای کويری می نويسم، که در اوج تشنگی و تنهايی ، زنده اند و عا شق

و درخت هايی سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هايی از حضور عاشقان دارند...

از جاده های بی انتهايی می نويسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند

روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشسته اند...

می خواهم از انتظار بنويسم...... نمی توانم

تو بگو از انتظار چگونه بنويسم ؟؟؟

با چه لحنی بنويسم ؟؟؟

با چه رنگی بنويسم ؟؟؟

با چه خطی بنويسم ؟؟؟ تو بگو....

تقديم به کسی که دوست ميدارمش و به انتظارش نشسته ام....

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

تقدیم به فرشته ای که پرواز را بی من تجربه کرد:

سلام ! ای عزیزی که می دونم این شاید برای هزارمین باره که می یام نبود زمینیت را غصه می خورم.....اما هنوزم جواب نمی دی.... دیگه نمی گم از این دنیا داره چی جوری می گذره؟ جز دلتنگی تو جز دوری تو و بی تابی بهار چیز بیشتری نیست......خیلی خسته ام دلم یه شونه می خواد برا هق هق.....مراسم جشن دانشجویی خیلی خسته ام کرد...روحم را خسته کرد....کاش تو بودی هوامو می گرفتی...وقتی دلم می گرفت اون چشمای بی تکرار و معصومت را نثارم می کردی...پشتم گرم بود......دلم خیلی گرفته  می دونی این دنیای بزرگ دیگه جایی برای من نداره......دنیای شما بیشتر من را می تونه تو خودش جا بده........ترانه ی بی تکرار روزهای پر خاطره! دلم برای شبهای با تو بودن تنگ شده......برای همه چیز.....جز خاطرات نحس و بی خاطره ی امروز.....من منتظرتم.....منتظر یه روزی من را صدا کنی......بهارت خسته شده خیلی خسته شده هیچ چیز را تاب نمی یاره......چقدر آدما نامرد شدن همشون می زنن زیر حرفاشون...مثل اون روز توی جشن....چقدر زحمت کشیدم دریغ از حتی یه سپاسگذاری ساده و خشک و خالی.....جز این که ایده های بارونی ام را گذاشتن به پای امروزی بودنم.......از همشون بدم می یاد...از همه ی آدما بدم می یاد...بهت بر نخوره با تو نیستم تو که فرشته ای آدم نیستی.... واسه همین بود این زمین نحس لیاقتت را نداشت.....تا آخر عمرم منتظر تکرار صدات می مونم اون روزی که سوار بال قاصدک ها می یایی دنبالمو با خودت می بری و می رسونی به آرامش...پیش خودت..پیش بابایی...بهش بگو بهارت شد همون چیزی که همیشه می گفتی...بهش بگو بی معرفت نبودی پیشش که یه قوت قلب بهش بدی....بهش بگو تو هم تنهاش گذاشتی...بهش بگو مانعی نداره.. بگو.....بهار هم بالاخره یه روز تموم می کنه........ بهش بگو منتظرم بشینه......منتظرم باشین.......

از طرف بهار خسته ی بارونی.....برای روحهای آسمونی.....

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

وای که چه سخته

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 

سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه

سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه

سخته نگاهش بکنی اما نخونه

وای که چه سخته

قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست

تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست

سخته به قربون چشاش بری تو رویا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

قدم قدم گریه کنی کنار دریا

سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت

خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت

خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 

بعد رفتنت عزیزم .           نای موندنم نمونده
دلم من جونی کرده          اگه باز حرفی پرونده
بعد رفتنت عزیزم .           نای زنده بودنم نیست
تو سرم فکر تو اما            تو دلم جای تو خالی

بعد رفتنم عزیزم              اشکام یادگار می مونه
اگه باز تنهام بزاری           میمونم بی اشیونه
بعد رفتنم عزیزم              می فهمی که دل نبستی
میفهمی یه بیوفائی        رفتی و عهدو شکستی

میرم اماخیلی سخته       برو اما خیلی تنهام
هنوزم عطرت پیچیده        توی روزهام توی شبهام
می دونی دردم زیاده        تو نپاش نمک به زخمهام
باز بیا حرف مو بشنو         نه نگو دروغ حرفهام

 بعد رفتنم عزیزم              اشکام یادگار می مونه
اگه باز تنهام بزاری           میمونم بی اشیونه
بعد رفتنم عزیزم              می فهمی که دل نبستی
میفهمی یه بیوفائی        رفتی و عهدو شکستی

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 

این روزها هر جا که میرم / حرف تو رو پیش میکشن

تو رو به مسلخ میبرن / منو به آتیش میکشن

نبودنت به راحتی / بغض گلومو میشکنه

عشق تو نقطه ضعف این / سینه ی زخمیه منه


این روزا قلب عاشقا / زخمی تر از غزه شده

دوست دارم یه شوخیه / کهنه ی بی مزه شده

اگر چه تو چشم تو جز / غم جهنم ندیدیم

عذاب این جهنمو / به هیچ بهشتی نمیدم


تاب جدایی ندارم / تحملم تموم شده

تو شعر تو قافیه هام / یکی یکی حروم شده

من از تو دل نمیبرم / هرچی میخواد بگن بگن

غصه ی عشق و میخورم / هرچی میخوان بگن بگن


این روزا قلب عاشقا / زخمی تر از غزه شده

دوست دارم یه شوخیه / کهنه ی بی مزه شده

اگر چه تو چشم تو جز / غم جهنم ندیدیم

عذاب این جهنمو / به هیچ بهشتی نمیدم

تو شعر تو قافیه هام
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در شنبه نهم آبان 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در شنبه نهم آبان 1388  |
 

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب

ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد

اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او

رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او

را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم

همیشه ماندگار است     

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در شنبه نهم آبان 1388  |
 

اي کاش دوست داشتن را تجربه نمي کردم، تجربه ي تلخي بود... ديگر هيچ وقت نمي خواهم حضوري گرم، سرماي وجودم را محو کند ديگر هيچ گاه به نگاه عاشقي دل نمي بندم و هيچ گاه به سلام مهرباني پاسخ نخواهم داد

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 
امشب از دوري تو دلتنگم

و غم انگيزترين آهنگم


امشب از غصه و غم لبريزم


آه اي عشق! مگر من سنگم!


برگي از شاخه جدا در پاييز


خشك و بيحوصله و كمرنگم


بي تو من دهكدهاي خاموشم


دورافتادهترين فرهنگم


حرف ناگفته زياد است ولي


حيف در قافيهها ميلنگم
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 
نمي نويسم ... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني . حرف نمي زنم ... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي . نگاهت نمي كنم ... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني . صدايت نمي زنم... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است . فقط مي خندم ... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
Seri 32-1.jpg
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 

کجاییییییییییییییییییی گلم

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
  بارالها


 دستان طاعتم را بالا میبرم


 و موجهای پرتلاطم ذهنم را بسوی تو روانه میکنم


 بار خدایا دلم عجیب گرفته است


 ومن با دلی که پیش دلت به تنهایی روزهای خودم میگرید


                       می گویم


                دلم عجیب گرفته است


 کاش گلوی فریادی بود


 ومرا از حصار بودن رها میکرد


                              کاش دلم کاش ...

 

 

  دلم عجیب گرفته است


               دلم


                        دلم عجیب گرفته است


|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 

گاهی فکر می کنم می بینم که زندگی من همیشه تکرار است و می دانم که تکرار است و هیچ کاری نمی کنم .از خودم متنفر می شوم.

گاهی که به خودم فرو می روم می بینم که هیچ نیستم و به حال کسانی غبطه می خورم که حداقل هیچ هستند. از خودم بدم می آید .

گاهی نمی دانم که چی کار کنم ... یعنی واقعا نمی دانم که چی کار کنم و به گوشه ای خیره می شوم . حیران می مانم .

گاهی که فکر می کنم که هیچ چیزی ندارم و می بینم که همه چیز دارم به کودنی و نادانی خودم تعجب می کنم.

گاهی که از کرده ام پشیمان می شوم و باز کرده هایم را تکرار می کنم خودم را لعنت می کنم .

گاهی کاری را که کسی انجام می دهد ، من از او متنفر می شوم ولی وقتی همان کار را خودم انجام میدهم و به خودم تلقین می کنم که من هم انسان هستم و سر بلند در اجتماع گام بر می دارم ، احساس شرم می کنم .

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ....

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 

 در پاتوق مخصوص گذرگاه خیال هر چندی پرستوی مهاجری آمده کوله بار سفر گذاشته و خیمه رنگین اقامتش را به پا می کند. حرف حرف واژه واژه جمله جمله روی دیوار حافظه حکاکی می کند. کوله باری از خاطره را به جا گذاشته و کوله بار سفر جمع کرده و پرواز می کند.

ای کاش آشنا شدنی نبود   دوستی   عشق   و کدام    امیدی وجود   نداشت    زمانی نمی گذشت        و خاطره ای بوجود نمی آمد .

 

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 
 

اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تومی میرم

اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم

اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم 

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 

نامه آخر

تو نامه آخر واسه تو چی بنویسم

توببخش منوعزیزم برای تامه خیسم

آخه دست خودم نیست.......

من سراسیمه نوشتم واسه تو نامه ی

تورا دوست داشتم ای وای .....

من نمی خواستم بری اما هر چی  که

گفتم آخر رفتی  بی وفا .........

قلب من با کوه غم چشم براه جاده هاست

اگه دنیای تو بدون من قشنگ تره

نازنینم من خودم میرم اگه همینطوربهتر

اگر  خنده های تو همه دنیای منه

اگه بدونم خوبی همینه قلب منه

اگه بخوای برم میرم  میرم میرم

پراز آرزوه بودم فقط توفکر تو بودم

همیشه هر کجا یاد تو بودم

همه دنیام تو بودی ولی با رفتنت منو شکستی

اگه بخوای برم  میرم میرم

ولی بدون دوستت داشتم  باشه خودم میرم

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 

خوشبختی

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خوخواهی دیدم نمی تونم تحمل

می کنم بی تو به هر سختی  به شرطی

که بدونم شاد وخوشبختی به شرطی که

بشنوم دنیات آروم که دوستش داری

از چشمات معلومه یکی اونجاست

شبیه من یه دیوونه که بیشتراز خودم

قدرتو میدونه چیکارکردی که با قلبم

به خاطر تو بی رحم  تو می خندی

چه شیرین گذشته ام  تازه می فهمم

تازه می فهمم........

تورو می خوام تموم زندگی ام اینه

دارم میرم ته دیوونگی  اینه  نمی رسه

به تو حتی صدای من تو خوشبختی

همین بسه برای من..........

 

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 

قفس داران غرورم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند  به جرم  پا به پای عشق رفتن پربال عبورم را شکستند رهایی در امیدم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند.

|+| نوشته شده توسط فریبا مثل هیچ کس در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 
 
بالا