دارم مي نويسم دارم برات دلتنگي هامو قلم به قلم گذارش مي دم....نه اشتباه کردم گل اميدم...
بهتره بگم واسه خودم مي نويسم ...واسه تنهايي هاي خودم دارم بهونه ميارم...
بهونه هاي قشنگ...دروغاي رنگي قشنگ...اما ديگه نمي خوام به ياد تو باشم و چشمام رنگ عشق باشه...
چرا دلم بايد خاکستري رنگ باشه؟چرا نبايد رنگين کمان تو قلبم خونه کنه.....آره شايد بخندي به افسانه هاي خيالم که اوج روياي منه....
بخند بخند عزيزم اما بدون...........
......................................من افسانه ام با تمام روياهام

ميگن دلم از سنگ شده.....نمي دونم شايد......يادته قبلا همه مي گفتن مهربونترينم....اما حالا هيچکس اين نظرو نداره.....
اين متنو ننوشتم که بخوام کسي بهم بگه نه تو هموني ،همونکه حرفاي وبش از يه آدم عاشق ميگفت...
ديگه دلم واسه کسي تاپ تاپ نمي کنه...وجودم از اسم کسي نمي لرزه...
مي رسد روزي که بي من روزها را از سر کني
مي رسد روزي که مرگ يار يار را باور کني
مي رسد روزي که مرگ يار را باور کني
مي رسد روزي که در کنار قبر من شعرهاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
کاشکي عاشقت نبودم..............................کاشکي عاشقت نبودم
..............................................................................
من از آن ابتداي آشنايي شدم جادوي موج چشمهايت
تو رفتي و گذشتي مثل باران و من دستي تکان دادم برايت
تو يادت نيست آنجا اولش بود همان جايي که با هم دست داديم
همان لحظه سپردم هستيم را به شهر بي قرار دستهايت
تو رفتي باز هم مثل هميشه من و ياد تو با هم گريه کرديم
تو ناچاري براي رفتن و من هميشه تشنه ي شهر صدايت
شب و مهتاب و اشک و ياس و گلدان همه با هم سلامت مي رسانند
|
+| نوشته شده توسط
فریبا مثل هیچ کس در سه شنبه نوزدهم آبان 1388
|